شما اینجا هستید
آخرین اخبار سایت » مرگ یک دریاچه زیر آوار وعده‌ها؛ ارومیه نفس آخر را می‌کشد

دریاچه ارومیه دیگر نه یک بحران، که یک فاجعه‌ی تمام‌عیار است؛ زخمی که سال‌هاست می‌گسلد و اکنون به مرز احتضار رسیده. این روزها، در هوای داغ و سوزان مرداد، آن‌سوتر از افق نمکی و سفید، نه خبری از موج‌های نیلی است، نه پرواز مرغان دریایی. «شمال» دریاچه را حالا دیگر باید به تاریخ سپرد. این واقعیت تلخ را نه با بغض، که با بغضی خفه‌شده در لابه‌لای بی‌توجهی‌ها باید پذیرفت: دریاچه ارومیه دارد می‌میرد، بی‌آنکه کسی عزادارش باشد.

معاون تالاب‌های سازمان حفاظت محیط زیست  پیش‌تر هشدار داده بود که تراز آب دریاچه به پایین‌ترین حد ثبت‌شده رسیده است و اگر از این هم کمتر شود، دیگر عددی برای اعلام وجود نخواهد داشت؛ چرا که همین رقم، حداقل ممکن است و در واقعیت میدانی، اوضاع حتی از این آمار هم بحرانی‌تر است.

همچنین به گفته‌ی حجت جباری، مدیرکل حفاظت محیط زیست آذربایجان غربی، برای نخستین‌بار در تاریخ ثبت‌شده، احتمال خشک‌شدن کامل بخش شمالی دریاچه در چند روز آینده وجود دارد؛ این حرف، معنایش فقط یک جمله نیست؛ معنایش این است که یکی از بزرگ‌ترین دریاچه‌های شور خاورمیانه، یکی از مهم‌ترین زیست‌بوم‌های ایران، با چشم باز پیش چشم ما دارد دفن می‌شود.

او می‌گوید که در بخش شمالی، فقط لایه‌ای نازک، نم‌دار و پراکنده از آب باقی مانده که عملاً دیگر در تعریف علمی، دریاچه نیست و این در حالی است که در بخش جنوبی نیز تنها ۶۰۰ تا ۷۰۰ کیلومتر مربع از پیکره‌ی آبی باقی‌مانده، آن هم با عمقی که به ۱۵ تا ۲۰ سانتی‌متر رسیده؛ رقمی که حتی یک وزش باد یا یک موج گرما می‌تواند بساط آن را هم برچیند.

اما این خشکی صرفاً محصول تغییر اقلیم نیست؛ این‌که همه‌چیز به گردن گرمایش زمین انداخته شود، ساده‌انگاری است. واقعیت این است که بخش بزرگی از فاجعه، نتیجه‌ی مستقیم مداخلات انسانی، بی‌تدبیری و توسعه‌ی ناپایدار است.

سدهایی ساخته شدند بدون مطالعات کافی، مسیر رودخانه‌ها تغییر کرد و حقابه‌ی زیست‌محیطی دریاچه سال‌هاست که نادیده گرفته شده؛ کشاورزی سنتی و پرمصرف بدون هیچ اصلاحی ادامه یافت، هزاران حلقه چاه مجاز و غیرمجاز در حاشیه‌ی دریاچه روزانه از سفره‌های آب زیرزمینی تغذیه می‌کنند و نتیجه، چیزی جز تسریع در مرگ ارومیه نبود.

جاده‌ای بر زخمِ باز

در کنار همه این عوامل، برخی پروژه‌های زیرساختی، نظیر جاده شهید کلانتری، که روزی به‌عنوان نماد توسعه منطقه معرفی می‌شد، حالا به عنوان یکی از عوامل بحرانی‌شدن وضعیت دریاچه شناخته می‌شود. این جاده با قطع ارتباط طبیعی شمال و جنوب، جریان تبادل آب و شوری را بر هم زد و اکوسیستم شکننده دریاچه را دچار اختلالی جبران‌ناپذیر کرد.

اکنون، خاک اطراف دریاچه ترک‌خورده، نمک‌زده و مستعد تبدیل‌شدن به منشأ ریزگردهای نمکی است؛ بر اساس هشدار کارشناسان، در صورت خشک‌شدن کامل، طوفان‌های نمکی می‌توانند تا شعاع ۴۰۰ کیلومتری گسترش یابند؛ تهدیدی جدی برای شهرهایی مانند ارومیه، تبریز، زنجان و کردستان.

وعده‌هایی که هرگز عملی نشدند

طی سال‌های گذشته، دولت‌های مختلف طرح‌هایی برای احیای دریاچه ارائه دادند؛ ستاد احیای دریاچه ارومیه تشکیل شد، اعتبارات تعریف شد، اما نتیجه نهایی، چیزی جز کاهش روزافزون سطح آب و تضعیف اکوسیستم نبود و امروز این ستاد عملاً غیرفعال است؛ یا به فراموشی سپرده شده یا در سکوتی مطلق فرو رفته است.

در دولت فعلی نیز با وجود تکرار واژه‌ی «احیا»، شواهد میدانی و داده‌های رسمی حاکی از آغاز مرگ کامل دریاچه در همین ماه‌های اخیر هستند؛ منابع مالی مصوب یا تخصیص نیافته‌اند یا به اولویت‌های دیگر منتقل شده‌اند و در مقابل، روند تخریب، همچنان ادامه دارد.

حال پرسش اساسی این است که آیا دولت، شهامت پذیرش شکست در احیای دریاچه ارومیه را دارد؟ یا باز هم قرار است در جلسات و همایش‌ها از «تبدیل تهدید به فرصت» صحبت شود؛ در حالی که تهدید، عملاً به فاجعه بدل شده است؟

آینده‌ای که پاسخ روشنی ندارد

شاید دیگر امیدی به نجات کامل دریاچه باقی نمانده باشد؛ اما سوال اینجاست: برای زندگی پس از دریاچه چه برنامه‌ای وجود دارد؟ برای کشاورزان، ساکنان، اقتصاد منطقه و مقابله با پیامدهای بهداشتی، زیست‌محیطی و اجتماعی ناشی از طوفان‌های نمکی چه تمهیدی اندیشیده شده است؟

۱۴ میلیون نفر در حاشیه این دریاچه زندگی می‌کنند. اگر خشک‌شدن آن را به‌عنوان واقعیت بپذیریم، باید برنامه‌ای جامع و اجرایی برای مدیریت بحران ثانویه در دستور کار قرار گیرد؛ برنامه‌ای که تا این لحظه، نشانی از آن دیده نمی‌شود.

پایانی که نباید آغاز فراموشی باشد

دریاچه ارومیه شاید در یک روز مشخص تقویمی خشک شود، اما حقیقت آن است که سال‌هاست به آهستگی و تدریج می‌میرد. این مرگ، نه صرفاً مرگ یک دریاچه، که نماد شکاف بزرگ میان شعار و عمل در مدیریت منابع طبیعی کشور است.

نباید گذاشت مرگ دریاچه ارومیه، در سکوت دفن شود؛ این تجربه‌ی تلخ باید به حافظه تاریخی محیط زیست ایران وارد شود؛ نه برای ملامت، بلکه برای هشدار. برای آن‌که نسل بعد بداند، روزی در این سرزمین، دریاچه‌ای بود که می‌شد نجاتش داد؛ اگر اراده‌ای بود، اگر زمان از دست نمی‌رفت، اگر تصمیم‌ها علمی و شجاعانه بودند.

اما حالا، دیگر تنها می‌توان گفت: ما در حفظ قلب تپنده‌ی شمال‌غرب ایران، شکست خوردیم.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -